X
تبلیغات
با همه بی سرو سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام

با همه بی سرو سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام

بگذار تا بخندم...

بگذار اینبار بخندم
به دلم
به روزگارم
به نگاه بی صدایم
به هوای بی بهارم
بگذار تا بخندم
به صدای بی کسیها
به همین عشق کشنده
به نیاز اطلسی ها
بگذار تا بخندم
به کبوتر شکسته
به کتاب شعر حافظ
و همان فال خجسته
بگذار تا بخندم
به کلید حل مشکل
به ظهور روز موعود
به نوای سوختن دل
بگذار تا بخندم
به همین لحظه ی پر درد
به شراب مست مفلس
به زمان حرف بی ربط
بگذار تا بخندم
نه به تو ،به روزگارم
به دل شکسته ی خود
 به نگاه بی قرارم
+ نوشته شده در ۲۱/۴/۱۳۹۲ساعت ۱۴:۰۱ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(27)

و زمان تغییر کرد

و زمان تغییر کرد
آنگونه
که به بوی بهبود میماند
در ته چشمانت میخوانم
که زمان تغییر کرد
آنگونه
که توانی بنویسی از نو
شاید باز به مستی آییم
و تپش باز تپاند این دل
روح امید مبارک بادت... 
+ نوشته شده در ۳/۴/۱۳۹۲ساعت ۲۱:۵۳ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(12)

این جماعت

مینشینند روی کرسی عدم
باد در قبقب چو مرغان سحر
زیر چشمی ها به هم رد میکنند
این جماعت ما را بدبخت میکنند
این به آن غر میزند آن هم به این
این به او خط می دهد آن هم به این
نوبتی حرفهای بیخود میزنند
تا بخواهی صبح و شب لاف میزنند
من چنانم تو چنانی او چنان
من چنین کردم که ناید در زمان
من ز عاشقها بسی عاشق ترم
جان من رای را بده تا من برم
گر دو ساعت تو بشینی روی مبل
وفقط نگاه کنی این بحث و گفت
نشنوی تو جز چرندیهای چند
لافها و حرف مفت و خند سعد
 بس بکن ما را سر کار تو نذار
ای که مهر بخت ما شد با تو تار 

+ نوشته شده در ۱۶/۳/۱۳۹۲ساعت ۰۹:۳۰ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(5)

فقط به خاطر دلت دلم لرزید:برای محمد

سارای من سرای من
ای خفته ی زیبای من
اندوه من در این سرا
آمد به جان سارای من
تقدیس اسم اعظمت
من را به این سرا کشاند
من جز به یاد عطر تو
کی آمدم سرای من
سارای من سرای من
از عشق توست آوای من
در خالی تنهای دل
از خود سرا سارای من
سارای من سرای من
ای عاشق تنهای من 
برگرد به جان خسته ام
تا پاک شود اشک های من 

+ نوشته شده در ۲۴/۲/۱۳۹۲ساعت ۰۰:۲۳ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(20)

مادر

واژه چه حقیر است که به معنی آرد
 نام تو را
ای مادر
ای که بی تابی تو از سر گریه ی من است
کی توانم که سرایم آنی
که تواند بنویسد از تو 
تو که یک تبسم یزدانی
جاودان در دل من باش و بمان
بهترینم...
مادر

+ نوشته شده در ۱۱/۲/۱۳۹۲ساعت ۲۳:۱۱ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(10)

گرانی

گرانی گرانی گرانی
چه چاره ای است جز ویرانی
چه کاشته ایم جز پشیمانی
گرانی گرانی گرانی
دست بر گلوگاه این قوم
چه خوب میفشاری ز کین خصمانی
گرانی گرانی گرانی
چه می کشیم از دستت به آسانی
چه می کشیم از این سکوت خفقانی
گرانی گرانی گرانی
چه می کنی ستم بر روزهای زندگانی
چرا کسی نگفت تو را که از چه مانی
گرانی گرانی گرانی
نگاه بکن بر این جوانان سیلانی
بنگر بر آن زنان خیابانی
بگری بر احوال کودکان ایرانی
گرانی گرانی گرانی
در این عصر پیشرفت طوفانی
به دنبال نان و آب ما را می کشانی
نداری تو رحم بر پدران کهنسالی
که با سنی بالغ بر شصت میکشند با خود بار سنگین زندگانی
تا کنند سیر شکم اهل خانه را به نانی نمیرانی
گرانی گرانی گرانی
اجاره ها چه سنگینند در این خرابانی
و چه سخت است ازدواجی روحانی
و چه سیر است نگاه ما از پشیمانی
و چه آهیست پشت تو اگر دانی
گرانی
گرانی
گرانی 

+ نوشته شده در ۶/۲/۱۳۹۲ساعت ۱۴:۱۶ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(11)

میا ای زلزله

 مران ای زلزله ما را ز خانه
که بی خانه چه خوانم در زمانه
مرا خانه بدر بدردی تو امسال
کجا چنین کنند ظلم را روانه
ملرز ای تو زمین که تکیه گاهی
شباهنگام مرا تو سر پناهی
اگر لرزی تمام خانه هامان
بلرزند و بریزند بر سرامان
چرا که خانه هامان کاگلی است
به هر دیوار آن چین و خمی هست
اگر آیی تو سوزی آرزویم
به زیر خاک و خاشاک من چه پویم
میا ای زلزله باری به راهم
رهایم کن که من خود سر به راهم
نمیخواهد به من قدرت نمایی
مرا با کین خود دهی تباهی
برو از خانه ی پر یادگارم
که من این خانه را دوست میدارم

+ نوشته شده در ۳۰/۱/۱۳۹۲ساعت ۱۳:۴۰ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(10)

برای زهره ی عزیزم...یک دوست

و من اکنون می نویسم باز هم
زبرای دل تو
ای نگارین یارم
که در آن هنگامه
که دلم خوش است یا نا احوال
تو به یادم هستی
و ز مهرت نفسی میروید
که به من قوت باز ایستادن
می بخشد
و من اکنون برای تو نویسم ای دوست
که شرابت همه بد مستم کرد
و نگاهت که ندیدم هرگز
به من امید دوباره خواندن می بخشد
و من اکنون برای تو نویسم ای مهر
که به عشق پاکت
قبطه ها خواهم خورد
و به انگشتانت
که گمانم باریکند و بلند
بوسه ها خواهم ریخت
 وچه خوب میدانم
که هوایت مه نیست
بلکه یک خورشید است
که زبالا بر من می تابد
ودر آن اوج هزاران پایی
من را می پایی
که خوشم یا نا خوش
خسته ام یا سر حال
کدرم یا شفاف
و بدینگونه به تو خواهم گفت
که به تو مدیونم
چون نگاهت را به من میبخشی
گاهی 
و چه زیباست آن گاه... 
+ نوشته شده در ۱۴/۱/۱۳۹۲ساعت ۱۹:۵۴ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(15)

دنیای بی ارزش

ای خداوند بزرگ دوجهان
ای که بر من میدهی تاب و توان
در نیایشهای امروز زمان
من دلم بیهوده جوشید بی امان
ای خدا من محو دنیایی شدم
که ندارد ارزشی در هر مکان
من به سوی عشق انسانی شدم
که ندارد واقعیت در نهان
ای خدا بیهوده من سرگشته ام
در تمام تار و پود هر زمان
ای خدا باری به فریادم برس
که ندارم طاقت زخم زبان 
+ نوشته شده در ۲۴/۱۲/۱۳۹۱ساعت ۲۱:۰۰ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(10)

او و من

رفت و از خود خاطره بر جا گذاشت
آمد و زخمی به جان ما گذاشت
شب به روی عاشقم نقشی کشید
صبح همه دیوانگی در کار گذاشت
رفت و با یک عشوه ای حالم گرفت
دیشب و فردا شب و هر شب چه زشت
گفت با من از ترانه های دور
گفت با من از نگاری تازه رو
نه نپنداشت که قلب من کجاست
خانه ی مخروب من پر از نواست
نه،نپنداشت عشق در من زنده است
این نگاهم مست عشقی خفته است
نه،نپنداشت سینه ام پر از هواست
شاخه های عشق من در ناکجاست
نه نپنداشت صورتم پر چین و چاه
گشته مخروب از پی اش با آه و آه
نه نپنداشت میزند خنجر به من
آشیانم را زند سوز جگر
او دمادم از نگار خود سرود
پیش من چند بار هم او را ستود
نی نگفت با خود که من بیچاره ام
در هوایش مدتیست آواره ام
جز خودش فکر دگر در سر نداشت
آخر کار گفت خوب از خود سرا!!!! 

+ نوشته شده در ۳/۱۲/۱۳۹۱ساعت ۱۲:۴۵ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(13)

زمانه

ای زمانه
ای بازی بچگانه
به کجا می کشانی ام
به کجا می رانیم
ای زمانه
ای بازی بچگانه
از دست تو گریزی نیست
باید به پای تو ایست
باید در برابر تصمیم هایت
و در برابر شگردهایت
تنها نظاره گر بود
و شاید تسلیم
ای زمانه
ای بازی بچگانه
در به در این خانه ی خراب شدم
و پای گریز ندارم
انصافی در مردمانم نمی بینم
و مهری بر دلم نمی نشیند
ای زمانه
 ای بازی بچگانه
به کجا می کشانیم
به خوابگاه پر از درد
یا به روستای پر از آرامش
ای زمانه
ای بازی بچگانه
از تو گریزی نیست
و من تسلیمم
تسلیم صبر تو
و تسلیم جبر تو
+ نوشته شده در ۹/۱۱/۱۳۹۱ساعت ۱۳:۲۴ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(48)

من ز درد خود نمی نالم...

من ز درد خود نمی نالم
درد من درد خدایان است
درد بی آغوشی مردم
درد گشنگی و هجران است
درد من درد همگان است
خانه ی من رو به باران است
خانه ای روشن ز آفاق و
خانه ای خالی ز ایمان است
درد من تنهایی محض است
آن نگاه سرد مستان است
آن نوازشهای بی مایه
درد من یک درد وجدان است
درد من عشقی خرامان است
که گریزان پا ز پیمان است
درد من درد نگاهی زشت
درد من درد یتیمان است
درد من خاموشی محض است
درد خاموشی یک آتش
درد خاموشی یک امید
در میان یک شبستان است
درد من درد خرابی است
تن فروشیهای ماهی است
درد من افیون بی دردیست
که پناه بی پناهی است 
درد من در سینه می نالد
داستانهای سیاهی را
درد من سکوت پر دردیست
که ز احوالات ایران است
+ نوشته شده در ۱۰/۱۰/۱۳۹۱ساعت ۱۳:۱۰ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(16)

در میان برگها...

نقش یک جنگل سرد
که در آن خزانیست زیبا
و میان برگها
که فتادند به زمین
عاشقی پنهان است
با مشتی آتش و آرامش
در میان این نقش
دوده ای میبینم
که به پا میخزد
از تمنای امید
خانه ای هست بلاشک نزدیک
که در آن انسانی
با نگاهش تنهاست
و نیازی ساده
در بساطش پیداست
عطر شب بو می دهد رنگ شبش
و صدای خوش طنین تازگی می آید
زسرای مبهمش
عاشق خانه به دوش
که مداوم همه وقت در راه است
و ندارد مقصد
کنج دل با خدای عهد بسته
تا بیاید روزی
که کند دل آرام
در میان برگها ...

+ نوشته شده در ۱۶/۹/۱۳۹۱ساعت ۱۵:۱۲ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(25)

گستاخ

شادانه دوست داشتم بزیم من
ولی اما
غم و غصه چرا راحت نمی ذارند
من خراب تنها را
چرا آتش نمی سوزد
صدای بی کسی ها را
دلم یک ساز میخواهد
که با آن تا خدا سازم
نیایش های بیصدای مجنون را
چرا یاری نمیبینم
در این دنیای تنهایی
چرا باران نمی بارد
دگر باره به شیدایی
چرا آن زن چنین گستاخ
دروغها را روا می کرد
چرا با آن نگاه زشت
خدا را کافری میکرد
چرا حرفی از این خانه
به سوی آسمان نگریخت
چرا خانه به دوشان را
نوای بیدلان نستید
دلم یک خمره میخواهد
پر از افیون بی دردی
دگر نفهمم این درد را
که با ما تو روا کردی 
+ نوشته شده در ۲/۹/۱۳۹۱ساعت ۲۱:۰۳ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(44)

فراموش نشدنی

میگذرد ایام
وانسانها
و یادها
وخاطره ها
فراموش میشویم روزی
درمیان پنجره ها
و میروییم روزی
در دل بیدها و سبزه ها
اما گاهی
نقشی چنان نقش است
که هزار سال هم بگذرد
گویا دیروز بوده است
نه کهنه میشود نه رذل
وحال نزدیک میشویم
به روزی
که کسی ایستاد
در برابر استبداد 

+ نوشته شده در ۲۵/۸/۱۳۹۱ساعت ۰۹:۱۳ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(11)

شکسته دل

امان از تو دل پر سوز و خسته 
امان از تو دل صد بار شکسته
امان از تو زبان پر کنایه
امان از تو نگاه بی ترانه
به سوداها تو بر من گفتی از عشق
محبتها به سویم هدیه کردی
دل زارو نزار این خراب را
به صدها بونه تو دیوانه کردی
ولی
من پیش از این می خورده بودم
چنان می که همه عمر مدهوشم
از آن روز ازل بی خانمانم
صدای هیچ عقلی را نیوشم
چنان مستم که گر بازم براری
محبتها به سویم طرفه آری
همان را بازکنم که قبل کردم
به یک بوسه ی خشک دیوانه گردم
نمیدانی کدامین روز من هم
چو تو دیوانه وار از عشق خواندم
ولی از سود این دنیای بی مهر
ندیدم من چراغی را که هر دم
بود روشن و هر لحظه بسوزد
برای لانه و شب بو و مریم 
کنون گر تو چو پروانه بدانی
همان راز پر از احساس وصل را
من دیوانه فریادی برآرم
دروغی بیش از این نگو تو با ما 

+ نوشته شده در ۱۹/۸/۱۳۹۱ساعت ۱۶:۰۳ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(8)

دل خوشی

گر چه دلم پر از غم است
گرچه سرابی مبهم است
گرچه یگانه یار من
عمریست رخت بر بسته است
گرچه به این صورت گرد
چندین چروک افتاده است
گرچه بر این اندام من
گرد کهن نشسته است
گرچه به پیغام های من
کسی جواب نداده است
گرچه بر این تنهایی ها
مونسی دل نبسته است
امید در دلم هنوز
کوچ دگر نکرده است
دل مرا خوش می کند
به خوابی که شب دیده است
+ نوشته شده در ۱۲/۸/۱۳۹۱ساعت ۱۵:۱۴ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(11)

چه ها دیدم...

تا نهایت بایدم گفتن که تو شاید
در پس بی خانگی هایم نمی مانی
اشکهایی که ز چشمم رفت خواهند شد
خاطراتی از این شبهای طوفانی
کوچ شب تا صبح تنهایی
در میان خفتگی شد جار
یک تبسم گر به لب آمد
نیشخندی بود بر تنی تبدار
من در این چند روز تنهایی
آسمانها در زمین دیدم
خانه بر دوشان پر از حرف
عالمانی بی سرا دیدم
شاعری را دیدم از راهی
که در آن کوچ شبانگاهی
دل به نی زاری چه خوش میخواند
داستان عشق یک ماهی
من در آن راه پر از آهنگ
 دیدم یک مرد تنها را
با نگاهی شعله ای افروخت
دست دل داد بی کسی ها را
سازی در بر نداشت افسوس
اما یک سر ز آن میخواند
کوچ شب دوستی عشق را
با نسیمی از صبا میراند
کوته و کمتر زمن بشنو
ای رفیق بی صدای من
خوب میدانم خبرها را
که چه کرد با ما اهریمن
لیک با من بخوان  آرام
شب دراز است و قلندر خواب
تا که بیدار شود شاید
دختری ماند و تب دیدار
+ نوشته شده در ۲۸/۷/۱۳۹۱ساعت ۲۱:۱۰ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(11)

امروز ما

بدنم خسته است و خواب آلود
ولی ذهنم نمیخوابد
لحظه ای پلک بستن حرامم شد
چرا که فکر همواره بیدار است
خانه ها خراب و دلها تنگ
بی کسی را درمان در این شهرنیست
بچه ها با دوستان خیالی می نالند
سالمندان با صدای بیماری 
گویا جوانان همه در پی علم
می روند تا آن سوی  تنهایی
چشمهاشان پر ز گرد چرا پس ما
 گوشهاشان پر ز امیدهای پوشالی
استادان فقط به فکر خرج و نان
بی حوصله در امور والایی
خانه ای می ماند و ظلم و استکبار
دختری می ماند و یک دنیا تنهایی

+ نوشته شده در ۲۱/۷/۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۶ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(12)

ضامن ایران

سعادت دیدن تو
آقا عجب راهی بود
صد سال در حال تو ام
با تو اگر یاری بود
دلتنگ آن حال شبم
که بوسه ای بر من زدی
در سوز تب تا آن سحر
تا لبخندی بر من زنی
بی کسی من شد همان
حرف دل دلهای تنگ
خوابی اگر امد به چشم
کابوسها را زنده کرد
در خالی تنهای دل
عشق تو را من داشته ام
در این عدالت کشتگی
به سوی تو پر زده ام
آقای خوب تازگی
ای ضامن آهوی خرد
نظر فکن بر حال ما
ایران چو اهو بچگان
+ نوشته شده در ۱۵/۷/۱۳۹۱ساعت ۰۶:۱۶ توسط شهناز ع.م دسته : نظر(4)